نور زمستانی
گاهی اوقات آشنایی با یک شخص بخصوص مسیر زندگی آدمی را تغییر اساسی می دهد ،منظورم آثار و افکار یک شخص هست ،مثل تأثیر خارق العاده ای که مارسل پروست رو زندگی من گذاشت و هنوزم نتونستم از این تأثیر خلسه آور مخرب رها شوم .الان آخرین مصاحبه سارتر با دوبووار با عنوان "وداع با سارتر" رو تموم کردم .مطمئنم اگر این کتاب رو پنج سال پیش خونده بودم مسیرم کاملاً متفاوت از مسیری بود که آمده ام ولی تقصیر من چیه که از ترجمه این کتاب به زبان فارسی فقط یک سال می گذره !! چه انرژی و سرزندگی و امیدی در سرتاسر کتاب جاری هست ، چقدر از نوع نگاهش که انسان محور هست و لبریز تعهد لذت می برم .حیف که چنان در افسون این گفتگوی جذاب شناور بودم که نتونستم چیزی یادداشت کنم ولی این آخرین اظهار نظر های سارتر به خوبی نشانگر روح شاداب و جستجوگر و پویای اوست :
"کلاً به تجربه و خاطرات اعتقادی ندارم .علی رغم سنم احساس جوانی می کنم و ذهنم مانند گذشته باقی مانده .شاید برای اینکه مدام به زمان حاضر و فردا می اندیشم نه به گذشته "
و این هم یک اظهار نظر جالب در مورد سارتر بی خدا و ملحدکه خود سارتر نقل کرده: "کشیش لوروا حتی به من گفت که اگر در بهشت به تو جا ندهند من هم آنجا نخواهم رفت . او فکر می کرد که خداوند جایی به من در بهشت عطا می کند و حتماً آنجا با پروردگار آشنا خواهم شد"
پانوشت : عنوان مطلب نام فیلمی از برگمان است
.... آن که می نویسد ، همراه تمام جهان می نویسد ، نه به تنهایی .