محسن نامجو /خواجوی کرمانی /کلود مونه

گفتا :

به دلربایی ما را چگونه دیدی ؟

گفتم :

چو خرمنی گل در بزم دلربایی

 

تمدید قرارداد با جادو

من کوچک بودم ،سوم یا چهارم ابتدایی .صدای سحر انگیز زنی و ضربانی که بعدها فهمیدم نوای تار هست مرا که زمین و زمان برایم تنگ بود میخکوب می کرد به صندلی ماشین .همان سال ها عمویم و خاله ام با تلاشی غریب سعی داشتند برنامه ای را از تلویزیون تماشا کنند که با وجود فرستنده های معیوب آن روزگار من مانده بودم که این همه تلاش برای چیست !؟ وقتی تصویر با وجود برفک های فراوان قابل تشخیص شد ،من که میان قاب در از میله بارفیکس آویزان بودم افسون زده همان جا ماندم ،همان صدایی که از پخش ماشین شنیده بودم این بار از لبان بانوی فرشته سیما پرواز می کرد .پریسا بود و یحتمل تار حسین علیزاده .هنوز هم طلسم پریسا برجاست و من میان قاب زندگی با شنیدن "چشم بی سرمه" از های و هوی زندگی فارغ و در جذبه ی صدای آسمانی پریسا ناپدید می شوم .

قطاری که از نیمه شب گذشت

در آستانه ی آغاز سال چهل و پنجم هستم بی هیچ برنامه ی مشخصی .گویا به نوعی از وارستگی رسیده ام .آرزوهایم به یکی دوتا محدود شده یکی اش هم گام نهادن به سفری است بی برنامه بی زمان بندی بی هیچ مقصدی مشخص .نوعی کلبی مسلکی .الان که فکر می کنم می بینم به هیچ آدمی زادی حسودی ام نمی شود ،اما به عقاب که در اوج می پرد و به گربه که در نهایت بی چیزی پادشاهی می کند غبطه می خورم ،حسادت محرک اصلی زندگی آدمی است !؟اگر چهارشنبه سوری بود هرچه کتاب دارم را به شعله می سپردم .فقط کتاب ماهی مست اورهان ولی را نگه می داشتم تا در مدتی که بقیه ی کتاب ها می سوزند بخوانمش و آخرین طعمه ی آتش باشد .حس گری کوپر را دارم در ماجرای نیم روز ،تنهایی دامن گستری که انتخاب مرگ را حتی دلنشین می کند .کلمات کلیدی این متن :سفر ،تولد ،پرواز ،آتش ،ماهی مست ،حسادت ،کتاب ،تنهایی ،مرگ .

سارا به سام سیب داد

نوشته شده «سام با سبد آمد» اما آبتین می خواند «سام با سارا آمد» .حکایت معمول زندگانی ماست ،آنچه راکه می گویی و یا می نویسی جور دیگری شنیده یا خوانده می شود ،گاه در تضاد کامل با نیت تو .