حجر آیه ی پنجاه و شش

 قَالَ وَمَن يَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ

گفت چه كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نوميد مى‏شود

 

هفت آسمان را بردرم

نوع کار من جوری است که با مردم به مفهوم عام خیلی کم برخورد می کنم .اغلب با مردان اهل صنعت و فن در مراوده هستم از ساعت هفت صبح تا شش بعد از ظهر ،مردانی پرکار و بی نهایت منطقی و فهیم ،اوقات فراغتم یا به تفرج در کوهستانم یا به خوش گذرانی در کتاب و فیلم .گاهی که بنابر ضرورت از این فضا بیرون هستم دائم دهانم باز است از حیرت .این روزها از زیر سقف بلندی که گویا برای مجالست برترین های این خاک در سیاست علم شده است سخنانی درز می کند در نهایت وقاحت و سخیف بودن .حالم خراب شده بود از شنیدن و دیدن انتهای حماقت و بلاهت .یادم به گفتاری از راسل افتاد به این مضمون :من تا پیش از چهل سال که ذهنم تیز بود و شاداب به ریاضی پرداختم از چهل تا شصت که ذکاوتم رو به زوال بود فلسفه کسب و کار من شد و از شصت به بعد که عقل و هوشم را از دست دادم به سیاست پرداختم .حیفم آمد از وزیر پیشنهادی بهداشت و درمان .از هر نظر در اوج بود و بر بلندایی که می پرید از دست رس سنگ ریزه هایی که خردک کوتوله های سیاست می پراندند بس دور .حس لمس نسیم سپیده دمان آخرین روزهای اسفند را دارم وقتی استواری روح و سلامت دل در وجودی پاکیزه به تمامی عالم نور افشانی می کند ،اگرچه کم ،خیلی کم .  

حافظ

می خور ،

که عاشقی

نه به کسب است

و اختیار

تو همیشه همه چیز را می دانی

کنار هم بنشینیم ؟نه ،من روی مبل بنشینم تو کنار من به فاصله ی یک آه ایستاده بمانی و تو از کتاب غزلی که روی زانوی من است شعر بخوانی .به نظر برسد که من به تو گوش سپرده ام ،اما نه .من در آثار صنع حیران باشم و هی گیج بزنم میان پرواز دو تا پرنده ی مهاجر میان تمجمج دوتا اذان مغرب و پیشانی بلندی که هم آسمان کویر است و هم جنگل های ارس باران .از کجا به یکباره پر زدی و آمدی ؟می دانستی که دلم هوایت را کرده ،می دانستی ،تو همیشه همه چیز را می دانی .این را هم حتمن می دانی که جنس دلتنگی ام برایت از جنس اشک هایی است که پایان قرآن را بارانی می کند .جوری غم غریب بی همتا ،غیرقابل وصف .از دلم گذشته که بی هیچ تشریفاتی از گرماگرم میانه ی مرداد طلوع خواهی کرد و کور شوم اگر دروغ بگویم .    

مهتابی که دیگر نیست

خیلی وقت پیش نبود ،وقتی که دختران به کلاس گل دوزی و قالی بافی و بافتنی و خیاطی و آشپزی می رفتند .اما چرا من به نظرم می رسد که مدت های مدیدی است نشنیده ام دختری به یکی از این کلاس ها برود !؟در عوض کلاس گیتار و شنا و یوگا و نقاشی و ایروبیک و رقص پرطرفدار است و پر از خاطرخواه .از کلاس های قدیمی کدبانوهای خوش بو و دوست داشتنی پا می گرفت و از کلاس های مدرن زنانی که تا لنگ ظهر خوابند و تا سه بعد نیمه شب بیدار .دسته ی اول نمازشان ترک نمی شد صله رحم برایشان لذت بخش بود و خواب بعد ظهر همسرانشان مهم ،دستانشان بوی یاس می داد و البته گیسوانشان را شرابی می کردند و البته ساق هایشان را پیرایش می کردند و البته خاله های به یاد ماندنی و عمه های نازنینی می شدند .اما از کلاس ایروبیک و یوگا ندیدم جز موهای پریشان بدرنگ و ناخن های بلند بدرغبت به این ها اگر اضافه کنیم فست فود و چای های دم نکشیده و نسکافه های بی مایه و ساندویچ ساز و ماشین ظرف شویی را دیگر نمای کوبیسم زنان امروزین کامل می شود .ندیدم از این کلاس ها نقاشی نوازنده ای خطاطی رقاصی یوگی ای بیرون آمده باشد و صد البته بسیار دیده ام عدم ارتباط عاطفی یا اقل کم محترمانه ی این زنان را با فرزندان شان با همسران شان با همکاران شان با همسایه هاشان .اگر کلاس های رقص و ساز و ورزش نتوانند بنیان های زندگی اجتماعی و فردی ما را مستحکم تر سازند می شوند همان لهو و لعب که اگر شرکت کنندگان از آن حظی و لذتی ببرند می شوند نمونه ای از گفته ی راسل در تعریف وقت هایی که از تلف کردن شان لذت برده ایم .بخت یارم که فانی ام و دیدارم با این گونه از زنان در حداقل میزان .