کنار هم بنشینیم ؟نه ،من روی مبل بنشینم تو کنار من به فاصله ی یک آه ایستاده بمانی و تو از کتاب غزلی که روی زانوی من است شعر بخوانی .به نظر برسد که من به تو گوش سپرده ام ،اما نه .من در آثار صنع حیران باشم و هی گیج بزنم میان پرواز دو تا پرنده ی مهاجر میان تمجمج دوتا اذان مغرب و پیشانی بلندی که هم آسمان کویر است و هم جنگل های ارس باران .از کجا به یکباره پر زدی و آمدی ؟می دانستی که دلم هوایت را کرده ،می دانستی ،تو همیشه همه چیز را می دانی .این را هم حتمن می دانی که جنس دلتنگی ام برایت از جنس اشک هایی است که پایان قرآن را بارانی می کند .جوری غم غریب بی همتا ،غیرقابل وصف .از دلم گذشته که بی هیچ تشریفاتی از گرماگرم میانه ی مرداد طلوع خواهی کرد و کور شوم اگر دروغ بگویم .