در آستانه ی آغاز سال چهل و پنجم هستم بی هیچ برنامه ی مشخصی .گویا به نوعی از وارستگی رسیده ام .آرزوهایم به یکی دوتا محدود شده یکی اش هم گام نهادن به سفری است بی برنامه بی زمان بندی بی هیچ مقصدی مشخص .نوعی کلبی مسلکی .الان که فکر می کنم می بینم به هیچ آدمی زادی حسودی ام نمی شود ،اما به عقاب که در اوج می پرد و به گربه که در نهایت بی چیزی پادشاهی می کند غبطه می خورم ،حسادت محرک اصلی زندگی آدمی است !؟اگر چهارشنبه سوری بود هرچه کتاب دارم را به شعله می سپردم .فقط کتاب ماهی مست اورهان ولی را نگه می داشتم تا در مدتی که بقیه ی کتاب ها می سوزند بخوانمش و آخرین طعمه ی آتش باشد .حس گری کوپر را دارم در ماجرای نیم روز ،تنهایی دامن گستری که انتخاب مرگ را حتی دلنشین می کند .کلمات کلیدی این متن :سفر ،تولد ،پرواز ،آتش ،ماهی مست ،حسادت ،کتاب ،تنهایی ،مرگ .